تبليغاتX
دشت گریان
در این روز های داغ مرداد ماه،در این هنگامه ی روزهای بلند و شب های کوتاه،رویای یک باران سرد پاییزی چه تعبیری دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-آمرزش:مگر همین روزهای داغ و طولانی،روزهای مهمانی خداوند نیست،مگر باران نماد پاکی و آب بهترین پاک کننده ها نیست و مگر خداوند آنقدر رحیم نیست که روح تو را در این روزهای بخشش و مهمانی لایق تطهیر بداند........................

-عشق:هنوز هم زیاد میشنویم قصه ی شب ها بارانی را،قصه ی چتری برای دو نفر که دست در دست هم اولین ثانیه های عاشقی را در خیابان های گل آلودی تجربه میکنند که اگر چه از این پس خیابان اولین خاطره هاست ولی تا دیروز فقط یک خیابان بود.عشق نیازمند باران است حتی اگر آن باران فقط یک رویا باشد.....................................

-اشتیاق و آرزو:روزهای بارانی فرصت های مناسبی هستند برای فکر کردن به آنچه در آرزوی آن هستیم و شوق دست یابی به آن را داریم.روزهایی که اگر از غم از دست دادن یک آرزو به پهنای صورت اشک بریزی و ساعت ها گریه کنی هیچ کس متوجه گونه های خیست نخواهد شد و اگر به شوق تحقق یک آرزو با صدای بلند بخندی قهقه هایت در میان آواز قطرات گم میشود.شاید تعبیر یک روز بارانی نشان به سرانجام رسیدن یک آرزو باشد..................

-حیات:مگر آب چیزی به جز حیات است و مگر حیات چیزی به جز آمرزش و عشق و آرزوست.

 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته میتراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!
                                      

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:39 توسط ساقی |


اشک ریختن یه موهبته،یه نعمت یا بهتر بگم یه معجزه.وقتی گریه میکنی بدنت در عین حال هم داغ و هم سرد.میلرزی،ولی از اون نوع لرزش هایی که من بهش میگم لرزش مطبوع.اما فکر کنم من معجزمو از دست دادم،آخرین باری که گریه کردم رو خوب به خاطر نمیارم.من قاطی دنیا شدم،قاطی روزمرگی،چیزی که تا پارسال داشتم باهاش میجنگیدم و امید به پیروزی داشتم ولی الان من دیگه جزو این دنیام،دنیایی که پر از خنده های کاذبه.شاد یا غمگین بودن تو مهم نیست،مهم نیست که دلت گریه میخواد چون تو دنیا گریه معنایی نداره،عوضش دنیا یه جز دیگه ای داره که بهش میگن خشم.تو اجازه داری خشمگین و متنفر باشی از همه چیز،از همه کس چون در اینصورت فقط خودتی که زجر میکشی وداغون میشی،و دنیا روند عادیشو طی میکنه.ولی گریه دنیا رو میسوزونه،خاک سردشو توی خودش حل میکنه و تو دوباره میتونی واقعا شاد باشی.

اما وقتی غبار دنیا اشکاتو خشک کرد تنها چاره ی رهایی عشقه

راستی ع ش ق یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 12:55 توسط ساقی |


من در یک شهر بزرگ زندگی میکنم،شهری در حال توسعه با ساختمان های سر به فلک کشیده،مغازه های شیک،ماشین های زیاد و چراغ های روشن،انسان هایی با دماغ های زیبا و سر بالا،دخترانی زیبا و مهربان و پسر هایی با کلاس و سخاوتمند.

من در یک شهر بزرگ زندگی میکنم،شهری با زاغه ها و حلبی آباد ها،با صف های بلند شیر یارانه ای،با کودکانی شاد و جوانانی ناراضی،با ترس از پدیده هایی چون اعتیاد،دزدی،نا امنی و قتل.

من در شهری بزرگ زندگی میکنم،شهری که نه نیویورک است و نه بغداد 

من ساکن تهران هستم

"خدا روستا را

بشر شهر را...

و شاعران آرمانشهر را آفریدند

که در خواب هم خواب آن را ندیدند"                                          

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:26 توسط ساقی |


در تمام لحظات،تمام ثانیه ها،و برای هر لحظه ای که قلب سرخت می تپد من تو را در خاطر دارم.آن هنگام که اشعه های طلایی خورشید بر چشمان بسته ات می تابد تا انتهای لحظه ای که ستاره ها محو تماشای روی ماهت میشوند من زیر پنجره ی اتاقت هستم.

من پروانه می شوم،پر میکشم تا در هر کجا با تو باشم.من آب میشوم تا فقط لحظه ای دستهایت را لمس کنم.من اشک میشوم تا غمهایت را بشویم،عاشق میشوم تا قلبت را ببوسم.من نیست میشوم تا تو باشی.

من فقیر و ناچیز میشوم،دیگر هیچ چیز برایم نمانده پس روحم را به تو می بخشم،این باشد نشانه ی وفاداری من به عشق ما.

عشق من هنوز پا بر جاست ولی شاید تو دیگر از این وابستگی بریده ای.دیگر شب ها زیر پنجره ی اتاقت نفس هم نمی کشم،شاید حس نبود من اوضاع را بهتر کند.

چندی بعد تو باز برمیگردی ولی این بار شک کردی(میگویی که شک کردی و من هم باور میکنم)از من نشانه ی عاشقی می خواهی،شاید فراموش کردی که من دیگر هیچ شده ام،چون برای تو شدم.حالا فقط یک جسم خالی ام،یک ابزار برای عاشق بودن.ولی ای جسم هم فدای تو

من خونم را میریزم و در آخرین لحظات فقط یک بوسه می خواهم اما تو پا پس می کشی.

جسم سردم به خیابان داغ می خورد،یکی از روزهای مرداد است.دیگر هیچ وقت روی ماهت را نمی بینم زیرا جسمم مرد و روحم اسیر خیانت شد.

تو را من چشم در راهم

شباهنگام،که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم شباهنگام

در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفته گانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 12:23 توسط ساقی |


بعضی اوقات لبریز از نفرت میشی،نه به کس خاصی بلکه فقط یه احساسه که در لحظه به سمت تو هجوم میاره.بعد یه چیزی توی وجودت(توی قسمت خبیث وجودت)روح تو رو قلقلک میده که به تقویت این احساس ادامه بدی و اونوقت تا جایی پیش میری که میبینی ای بابا دیگه گندشو در آوردی دیگه واقعا خودت هم نفرت انگیز شدی.

هر وقت به اینجا رسیدی از جات بلند شد،برو جلوی آیینه یه دست روی جای عمیق اخمت بکش و به خودت بگو "دیگه تمومش کن!" یه لبخند بزن و دوباره آمده ی زندگی باش.

باید اعتراف کنم،من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام

دزدانه در چشم ستارگان

نه به تمامیشان

تنها به آنان که شبیه اند به چشمان تو

                                                                                                                                                                                              

                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 11:26 توسط ساقی |


زندگی کردن کار بسیار دشواریه،البته این فقط عقیده ی من خیلی از مردم(مثل معلم های دینی)اعتقاد دارن که زندگی یه نعمته،ولی من به کلی تکذیبش می کنم آخه از نظر من زندگی فقط یه اجبار تلخه.

چه چیز جذابی وجود داره در این روزمرگی ها،ترس ها و خوشحالی های احمقانه.چه چیزی تو دنیا اینقدر ارزش داره که خدا به من اجازه نمی ده حتی یک دقیقه به اختیار خودم فکر نکنم.ما مجبوریم مدام در اندیشه ی زندگی باشیم.این روزها دیگر ترک دیوارها هم آنچنان به انسان اخم می کنند که انگار شان والای نداشته یشان ارزشی بیش از خندیدن دارد من که به شخصه جرات خندیدن بهشان را ندارم.

این روزها روزگار جدایی ست.یکی از معلم هایمان می گوید"وابستگی شماها به هم بیش از اندازه است،زندگی همانند فرایند پروانه شدن است انسان باید برای پرواز فشار را تحمل کند"من در جواب گفتم:زندگی ما مثل پروانه ها نیست، ما انسانیم و انسان نیاز دارد عاشق و وابسته باشد.

راستی عشق یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:45 توسط ساقی |


دلم،گیر است.پیش کسی گیر نیست بهتر است بگویم دلگیرم.هم از وراثت و هم از محیط.از وراثت چون بنا به آن حساس و دل نازک زاده شدم و از محیط چون تک تک خارهایش بارها دل نازکم راخراش داد.  دلم دارد پاره میشود.

چه خوب!!

می گویند اگر بی دل شوی از همه چیز تهی خواهی بود،انسان تهی نیز نه رنجشی دارد نه احساسی که آزرده شود.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 17:13 توسط ساقی |


"دوستم می گوید احساس جمع مکسر حس است.حواس هم جمع مکسر حس است."

پس فرق میان احساس و حواس چه می شود؟!

من جور دیگری عقیده دارم؛من می گویم:احساس از قلب است بدون اینکه جمع مکسر هیچ کلمه ای باشد فقط احساس است.

پس اگر تنهاست و فقط از قلب است آن وقت حس چه میشود؟!حس هم قشنگ است!

باشد،حس را هم می گذاریم در لیست ساکنان قلب.حواس هم باشد برای فیزیک و شیمی و......................... احساس انسان چه قدر قشنگ است و چه قدر قابل تامل و من چه قدر احساس و حس هایم را دوست دارم.


سال نو مباااااااااااااااااااااااااااااارک البته با کلی تاخیر.بهتون خوش بگذره 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 17:51 توسط ساقی |


وقتی احساساتمان در درون ما می جوشند و ما متلاطم میشویم،امامنفذی نمی یابیم تا این احساسات تخلیه شود،آن هنگام که از درون داغیم و از بیرون می لرزیم،همان زمانی که دایرة المعارف مغزمان از تمام واژه ها تهی می شود و کلمات عامیانه جای تمام ادبمان را می گیرد؛دیگر تشخیص اینکه ما هم دچار روزمرگی شده ایم کار چندان دشواری نیست.

روزمرگی مرا بلعید اما من هنوز هضم نشدم،اسید ترافیک می سوزانندم یکی مرا از معده ی این دنیای بی خیال نجات دهد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 14:32 توسط ساقی |


این یه پست اختصاصی واسه ی یه دوست خیلی خوب که فکر میکنه من از دستش ناراحتم  به خاطر همین مجبور شدم این پستو بذارم تا بهش بگم من از دستت ناراحت نیستم عزیزم فقط نمی تونم وبلاگتو باز کنم تا برات نظر بذارم  فقط قالبه وبلاگت برام باز مشه و مطلبات نمیاد

خدای خیلی مهربون امیدوارم هر چه زود تر این پستو ببینه

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 14:5 توسط ساقی |